X
تبلیغات
مهم نیست























مهم نیست

کمی شبیه تو هستم کمی شبیه خودم

شروع کرد کسی قصه را نفهمیدم

گذاشت نام مرا ابتدا نفهمیدم


گذشت و دست من از دست های کودکی ام

کجا؟ چگونه؟ شد از هم جدا نفهمیدم


در آرزوی بزرگی بزرگتر شدم و

دریغ چیزی از آن سال ها نفهمیدم


همیشه بخت من از من عقب عقب می رفت

نگاه کردم و از رد پا نفهمیدم


چطور شاه سپید برنده ام شده است

شکست خورده و صاحب عزا نفهمیدم


تمام زندگی ام مهره بودم و روزی

هزار بار شدم جا به جا نفهمیدم


اسیر بحر بلا بودم و پیامبرم

شکافت فرق مرا با عصا نفهمیدم


هر آنچه شد همه گفتند او چنین می خواست

که چیز بیشتری از خدا نفهمیدم


درست می شود عمری شنیده ام این را

ولی چگونه؟ چه موقع؟ کجا نفهمیدم


سکوت حرف زیادی برای گفتن داشت

ولی میان هزاران صدا نفهمیدم


دعا دعای فرج بود و تازه فهمیدم

که چیزی از کلمات دعا نفهمیدم!


محمد رفیعی



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 16:42 توسط محمد رفیعی|

تقدیم به حضرت فاطمه (س)

دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست

بگو به آنکه به قصد تو با تبر آمد
درخت عمر من اینقدرها تناور نیست

برای بغض علی وقت دیدنت چیزی
به قدر خنده به لب هات گریه آور نیست

تویی که حضرت ایوب می خورد سوگند
به جز تو صبر کسی با خودت برابر نیست

چه زخم ها که پس از زخم ها نخواهی خورد
که نیست بار نخستین و بار آخر نیست

مدینه، کوفه، بغداد، طوس، سامرا
برای تو همگی کربلاست،کمتر نیست

هنوز درد تو را روضه خوان نفهمیده ست
تویی که فاطمه ای اوج روضه ات در نیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 15:57 توسط محمد رفیعی|

سلام. سال نو مبارک اینم اولین غزل سال 92 من



پرم از حرف هایی که به تو هرگز نخواهم گفت
نباید با تو از دردم همین اندازه را هم گفت

تو سهم دیگران بودی، تو سهم دیگران بودی
تو سهم دیگران بودی، دلم هر بار با غم گفت

نه تو فهمیده ای عمری ست چشمانم به راه توست
نه آنکس که مرا یک عمر دید و سر به راهم گفت

نگفتم چیزی و هرگز تو را با خود نخواهم داشت
گناهم هستی و حق داشت آنکه بی گناهم گفت

تو را می خواهم اما چشم بر عشق تو می بندم
که لب بستم ولی هر بار حرفم را نگاهم گفت

محمد رفیعی

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 14:11 توسط محمد رفیعی|

گفتی شکوه شهر مرا پس می آوری

گفتی که پس می آوری اش پس می آوری

 

اما برای من که شکوهی ندیده ام

جای عقاب جوجه ی کرکس می اوری

 

با فکر اینکه مغز مرا شستشو دهی

جای شراب آب مقدس می آوری

 

بی فایده ست با تو به جایی نمی رسم

ای شاخه ای که میوه ی نارس می آوری

 

روی خوشی کسی به من آخر نشان نداد

آیینه است روی به هر کس می آوری


محمد رفیعی

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 14:21 توسط محمد رفیعی|

سلام. با یه غزل جدید بعد از مدت ها در خدمتتونم


می خواستم از سرّ تو سر در بیاورم

نه اینکه از کلاه تو سر در بیاورم

خرگوش این نمایشم و گاه لازم است
خودر را به شکل چند نفر در بیاورم

گاهی اگر به شکل کبوتر بخواهی ام
آماده ام برای تو پر در بیاورم

خود را به هر دری زدم عمری ولی نشد
دیوار من! که روی تو در در بیاورم

لبخند آنچنان به لبم مشکل است که
از دانه های قهوه شکر در بیاورم

من می روم اگر شده مانند کودکی
هی از خودم ادای سفر در بیاورم

راهی شوم به سمت جنوب و به جای آن
سر از کرانه های خزر در بیاورم

راضی شدم به مرگ خود اکنون و حاضرم
از شاخه های خویش تبر در بیاورم

محمد رفیعی

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 20:25 توسط محمد رفیعی|

من بی تو زنده مونده اگه، دیر باوره
باور کن از تحمل من این فراتره

این مسئله که بی تو نفس می کشم هنوز
از بس که خنده داره برام گریه آوره

تنهایی با نبودن تو روبرو شدم
رستم کجاس ببینه کی اینجا دلاوره

خوشحال بودم از یه نگاهت شبیه به
یه پیرزن که یوسفو مجانی می خره

ای کاش می تونستی ازین دیرتر بری
این صحنه توو غروب غمش چن برابره

تکرار می شه توی سرم رفتن تو باز
هر روز، هر غروب شبیه یه منظره

مثل همیشه باز حریف تو نیستم
با این قطار می ری و این دست آخره

تا یادمه برابر تو مات می شدم
این بازیو رخ تو به آسونی می بره

حالا دیگه فقط تو رو توو خواب می شه دید
بیچاره من که بعد تو خوابم نمی بره

محمد رفیعی

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 17:4 توسط محمد رفیعی|


نمی گم بی تو می میرم به دروغ، نمی گم بی تو محاله سر کنم
هی نمی خونم توو گوشت عاشقم، نمی خوام اینجوری روت اثر کنم

تو رو می خوام نه مثه توو قصه ها دنبال یه چیز معمولی ترم
ژن افسانه ندارم آدمم تازه خیلی که بخوام هنر کنم

حرفای گنده نمی زنم بهت، به چیزای خیلی ساده قانعم
مثلن شعرمو که می گم می خوام قبل هر کسی تو رو خبر کنم

مثلن گاهی که هر دو ساکتیم دستاتو بگیرمو بهت بگم
نمی تونم ولی خیلی دوس دارم دور دنیا رو باهات سفر کنم

صبحمو تا شب که سگ دو می زنم دوس دارم تشنه که از راه می رسم
چشمای خیس تو رو ببوسم و لبمو با اشکای تو تر کنم

وقتی از هر چی که دور و برمه، از همه حتی خودم خسته شدم
دوس دارم از همه چی جدا بشم پیش تو خستگیامو در کنم

نمی دونم توی ذهن دیگرون این روزا معنی خوشبختی چیه
میون این همه شب غنیمته یه شبم کنار تو سحر کنم

تو رو بیش از همه دوس دارم ولی به درک که اسمش عاشقونه نیست
نمی گم بی تو می میرم به دروغ، نمی گم بی تو محاله سر کنم

محمد رفیعی

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 19:48 توسط محمد رفیعی|

شکوهی داره این خونه مثه دربار مقدونی
اگه فرشش کنم حتی به جای فرش با گونی

تو باشی توو جهنم هم بهشتو می شه پیدا کرد
منو رد کن سلامت از سرابای بیابونی

همیشه شاد باش اما... نبینم غصه تو اما
چقد زیباتری وقتی که می بینم پریشونی

منم گاهی دلم تنگه، گلومو بغض می گیره
ندیدی حالمو وقتی که تو از خونه بیرونی

مثه بارون نمی مونم هر از گاهی که غمگینم
برای گریه هام دارم یه جای دنج و پنهونی

اگه می بینی از اخمت یه عمره سخت بیزارم
می خوان پیرت کنن بیخود چروکای توو پیشونی

تموم زورشو زد تا بهم ثابت کنه دنیا
که من تنهام و تو تنها برای من نمی مونی

دارن می میرن از اینکه... نمی تونن ببینن که
با اینکه سخت می خوامت تو رو دارم به آسونی
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 22:59 توسط محمد رفیعی|

می خوام پیشت بیام اما واسه برگشتنم دیره
چشامو بستم و پاهام به سمت هر کجا می ره

یکی توی دلم هر روز می خواد سمت تو برگرده
یکی توی سرم اما به جام تصمیم می گیره

دلم تنگ بلور عشقت میونش ماهی قرمز
شکسته عمریه تنگش ولی بازم نمی میره

همش از تو گریزونم ولی دائم سر جامم
یه عکسم از فراری که نمی دونه یه تصویره

یه عمر احساس می کردم که غیر قابل فتحم
حالا حالم مثه حال یه دژ در حال تسخیره

می خوام بالا برم اونقد که از دنیات جدا باشم
همیشه ساعت پرواز من در حال تأخیره

منم خستم از این روزا باید پیشت بیام اما
می بینم جاده ی خونه هنوز در دست تعمیره
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 9:8 توسط محمد رفیعی|

تریبون

شعرم یادم نمی آید. توی ذهنم دنبال شعری می گردم که باید بخوانم ولی چیزی یادم نمی آید. جمعیت میخ نشسته اند و نگاهم می کنند. مجری منتظر نشسته است و مرا می پاید. انگار ذهنم را شسته اند. نمی توانم تمرکز کنم و اینکه شدیداً به دستشویی نیاز دارم مزید بر علت شده. با اینکه وسط مرداد هستیم هوا خیلی سرد است. شاید هم تقصیر همین سرماست که شعرم یادم نمی آید. باید زودتر از این مخمصه نجات پیدا کنم. دنبال کاغذی که شعرم را روی آن نوشته باشم می گردم اما چیزی پیدا نمی کنم. بدشانسی از این بیشتر نمی شود. اصلاً انگار زبانم بند آمده. جلوی جمعیتِ بیشتر از این هم بوده ام اما نمی دانم چرا حال بار اول را دارم. یک نفر توی دلم رخت می شورد. حالا توی این هیری ویری یاد فیلم سخنرانی پادشاه می افتم که وقت نشد بیشتر از چند دقیقه اش را تماشا کنم. یعنی همان صحنه ای که مرد جلوی جمعیت میلیونی ایستاده اما هر چه زور می زند صدایش در نمی آید. یکی دوبار دیگر هم خواستم بنشینم نگاهش کنم اما نشد که نشد. شاید اگر دیده بودمش الان به دردم می خورد توی این شرایط. بالاخره به هر زحمتی هست یک جمله می گویم : «باید عذرخواهی کنم شعرم را فراموش کرده ام.» از میان جمعیت صدای همهمه می شنوم. بعضی ها می خندند و در گوشی به هم چیزهایی می گویند. مجری چپ چپ نگاهم می کند و می گوید : «عجب ! پس فراموش کردید!» انگار صدا تنظیم نیست صدای مجری اکو می شود. همهمه نمی گذارد تمرکز کنم. صدا توی سرم دنگ دنگ می کند. ناگهان انگار همه چیز در باتلاقی از سکوت فرو می رود. خجالت زده به مجری نگاه می کنم که یکدفعه از کوره در می رود: «این حیله ها دیگر قدیمی شده. اگر فکر کرده اید با این کار که خود را به دیوانگی بزنید می توانید از این مخمصه نجات پیدا کنید کور خوانده اید. برای ما همه چیز واضح و مبرهن است. اینجا هم اگر ایستاده اید روال قانونی ست. فرصتی ست که باید به شما داده می شد.» چیزی از حرف هایش سر در نیاورده ام. انگار قدرت تحلیلم را از دست داده ام. با تعجب نگاهش می کنم.
دوباره همهمه می شود. دوباره صدا توی سرم دنگ دنگ می کند. این صدای لعنتی نمی گذارد تمرکز کنم. همه چیز در باتلاقی از سکوت فرو می رود. کف پاهایم تیر می کشد، زانوهایم سست شده. یک نفر چراغ را خاموش می کند.                                                  
نفسم بالا نمی­ آید. نمی ­دانم چطور از این قبرستان سر در آوردم.  قلبم را توی گردنم حس می­ کنم که تند تند می­ زند. هر قدر گردن می ­کشم دهانم به قلاده نمی­ رسد. هی وق می­ زنم اما طرف بند قلاده را محکم ­تر می­ کشد. دور خودم ­می چرخم. خودم را می کشم عقب ولی بی فایدست. دست­هایم بی­­ آنکه بتوانند کمکی بهم بکنند جلویم تکان می­ خورند. فقط گاهی پنجه هایم که روی سنگ قبرها کشیده می­ شود صدایی می­ دهد که دندانهایم را کند می ­کند. هی خودم را روی زمین می­ غلطانم شاید خلاص شوم اما طرف هی بند قلاده را محکم ­تر می­ کشد. از کوره در می­ روم و با همه توانم می ­پرم به سمت منبع نیرو. صورتم مور مور­ می­ شود. زیر پهلویم شروع می­ کند به سوختن. طرف تمام دق دلی­ اش از دنیا را توی پاهایش جمع می­ کند خالی می­ کند توی شکم و پهلوهایم. قدرت دفاعیم را از دست داده ­ام. کم کم تنم دارد سر  می ­شود. افتاده ­ام روی یکی از قبرها ناله می­ کنم. نفسم بالا نمی­ آید. انگار یک نفر دست­هایش را دور گردنم حلقه کرده دارد با تمام قدرت فشار می­ دهد. می­ شاشم روی قبر. یک نفر چراغ را خاموش می­ کند.  
یادم نمی آید چی شد از اینجا سر در آوردم. نشسته ام روی لبه ی تخت . هر قدر به مغزم فشار می آورم از شعرم فقط طعم چند کلمه را که بوی استفراغ می دهد توی گلویم حس می کنم. گلویم کویر شده. لیوان را بر می دارم و سر می کشم. طعم بدی دارد. به لیوان خالی که نگاه می کنم و کف های کف آن را که می بینم یادم می آید دیشب خودم را خالی کرده ام توی لیوان. یادم می افتد که می گویند آدم وقت اعدام می شاشد توی خودش. انگار که همین لیوان باشم که تا خرخره از ادرار پر شده. یاد نوشته ای می افتم که چند وقت پیش خواندم: «هر شعرت را چنان بنویس که گویی آخرین نوشته ی توست. هر یک از کلماتت را چنان به خاطر بسپار که گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است. پیام کوتاهی کنده شده بر دیوار زندان. حق دروغ گفتن نداری، حق بازی های ظریف لفظی. هر شعرت را بی پروا بنویس. بی ذره ای ترحم. با خون، چنان که گویی آخرین نوشته ی توست.»
شعرم یادم نمی آید. مطمئنم نویسنده ی این سطور از احساس آدم اعدامی چیزی نمی داند. وگرنه من چرا اینقدر خالی ام. درست مثل یک لیوان خالی که قرار است یک نفر خودش را تویش خالی کند. دهانم بوی شاش می دهد. یاد پدرم می افتم که می گفت عین شاش خر ازش شعر می ره. حالا می فهمم معنای حرف هایش را. حالا می فهمم گوز چه ربطی دارد به شقیقه. الان اگر اینجا بود سرکوفتم می زد که آبرویش را برده ام. که عین خر شاشیده ام به زندگیش. که نمی تواند جلو مردم سرش را بلند کند. که خجالت می کشد از خانه بیاید بیرون. حتماً می گفت همیشه رسم است که می گویند فلانی پسر فلانی ست اما من کاری کرده ام با انگشت نشانش بدهند بگویند این پدر فلانی ست. همان که موقع اعدام شاشید توی خودش! انگار که یک قطره از ادرارم ریخته باشد به لباسش و هر کار می کند دیگر پاک نمی شود که نمی شود. اصلاً پسر آدم که پیرهن نیست که راحت عوضش کند. این لکه ی ننگ باید تا ابد به پیرهنش بماند.
یادم هست همیشه از خودم سوال می کردم اگر بدانم یک روز بیشتر زنده نیستم چه کار می کنم با باقی عمرم؟ حالا که یاد آن موقع می افتم مانده ام به تصوراتم بخندم یا گریه کنم. فکر می کردم می روم و تا آخرین لحظه را با عشقم می گذرانم. گاهی فکر می کردم می نشینم بهترین شعرم را می نویسم. گاهی فکر می کردم می روم و از تمام کسانی که احتمال می دهم از من ناراحتی به دل دارند حلالیت می طلبم. گاهی فکر می کردم می روم و تا می توانم کارهایی را که آرزوی انجامشان را دارم انجام می دهم و خوش می گذرانم. اما حالا هیچ غلطی نمی توانم بکنم. حتی نمی توانم فکر کنم. حتی یادم نمی آید چه آرزوهایی داشته ام و مطمئن هستم حتی اگر آزادم می کردند که تا قبل از مرگ هر کاری دوست دارم انجام دهم تا آخرین لحظه اش را از همین جا تکان نمی خوردم.
اصلاً مغزم کار نمی کند. نمی فهمم مرا که مرگ مغزی شده ام می خواهند اعدام کنند که چی؟ لااقل بیایند ازم اجازه بگیرند دل و روده ام را بکشند بیرون . از من که گذشت شاید به درد کس دیگری بخورد. اما نه! آن وقت ممکن است آن بیچاره هم به طلسم من دچار شود. آن وقت دیگر این بوی شاش رهایش نمی کند. از شیطان هر چیز بگویی بر می آید. دشمنی که شاخ و دم ندارد. بعید نیست آن موقع که خاک آدم را آوردند که با آن گل بسازند مخفیانه شاشیده باشد به خلقتم که این بو رهایم نمی کند.
شنیده ام اعدامی ها را در قبرستان مسلمان ها دفن نمی کنند. می برند یک جایی که تا دنیا دنیاست همه بفهمند این آدم موقع مرگ شاشیده است به خودش. که غیر از سگ ها و گربه ها کسی نیاید بالای قبرت و آن ها هم بیایند به سنگ قبرت بشاشند که یادت نرود، که بوی ادرار همیشه توی دماغت باشد.
حرف اعدام که می شود یاد جرثقیل می افتم و اینکه چقدر جلاد بودن برازنده اش است. موجودی آنقدر خونسرد و بی روح که یخ های جهان به آن غبطه می خورند. یادم هست که یکبار بی خبر از جایی که داشتند فیلم اعدام پخش می کردند رد شدم. مردم جمع شده بودند به تماشا و جرثقیل با همان ژست همیشگی اش انگار که آخرین بازمانده ی دایناسورهای عصر یخبندان باشد با غرور و مثل کسانی که به دیگران دید از بالا دارند به جمعیت نگاه می کرد. جمعیتی که انگار برای دور ماندن از بلایا به پیشگاهش قربانی آورده بودند. نگاهم که بهش افتاد زبانش را دور گردن طعمه اش حلقه کرده بود . رویم را بر گرداندم و سریع رد شدم اما همان یک لحظه که نگاهم افتاد کافی بود تا از آن به بعد جرثقیل معادل ذهنی جلاد باشد برایم. آن روزها ساخت و ساز رونق گرفته بود و من هر طرف رو می گرداندم جلاد می دیدم. آنقدر که میترسیدم فردا صبح که از خانه بیرون می آیم کسی جز من در شهر باقی نمانده باشد.
با خودم فکر می کنم یعنی کسی پیدا می شود که مشکلاتش آنقدر حاد باشد و آنقدر از زندگی سیر باشد که حاضر شود زندگی اش را با مال من عوض کند؟ اگر کسی باشد حاضرم یک چیزی هم سر بدهم. حاضرم توی قرارداد ذکر کنم که این بوی شاش لعنتی بماند برای خودم. حاضرم امضا بدهم.
تنم مور مور می شود. احساس می کنم کسی لباس هایش را شسته و حالا دارد یکی یکی آنها را در دلم محکم می چلاند. جوری با سماجت این کار را انجام می دهد که انگار می ترسد جایی در لای چروک های لباس یک قطره ی کوچک از دستش در رفته باشد. دوباره لباس ها را بو می کند . چند فحش آب دار به زمین و زمان می دهد و دوباره شروع می کند به شستن . دوباره لباس ها را محکم می چلاند و بو می کند . دوباره فحش می دهد اما دست از لجاجت بر نمی دارد. دوباره لباس ها را می شوید دوباره با سماجت می چلاند . دوباره می شوید دوباره می چلاند ... بیچاره نمی داند بردن بوی شاش از این لباس ها مثل این است که بخواهی رنگ یک لباس سفید را با شستن ببری. لعنتی چه دست های قویی دارد. دیگر بیشتر از این نای مچاله شدن ندارم. یک نفر چراغ را خاموش می کند.
به هوش که می آیم توی تاریکی متوجه ظرف غذایی می شوم که روبرویم گذاشته اند و متوجه اش نبوده ام. احساس ضعف دارم، با ولع شروع می کنم به خوردن. بوی استفراغ می زند زیر دلم ولی گرسنه تر از آن هستم که یادم بیاید غذایم را یکی دو ساعت پیش خورده ام.
این مرتیکه هم که انگار کنترات بسته تمام رخت چرک های عالم را بشوید. هی می شوید هی می چلاند، هی می شوید هی می چلاند. می کشمش به فحش. طاقتم طاق شده، خودم را می زنم به در و دیوار. سرم را آنقدر می کوبم به لبه ی تخت که طرف از رو می رود...
زیر بغل هایم را گرفته اند و راهم می برند. کف پاهایم تیر می کشد. صدای خرت خرت دمپایی می رود روی اعصابم. انگار یک نفر دارد با سر نیزه توی سرم سنگر می کند. هی با سر نیزه می زند به دیوار. سرم سوت می کشد. مغزم دارد منفجر می شود. فقط صدای بنگ می شنوم و می افتم روی خاک. می بینم که از سنگر چیزی باقی نمانده. سر نیزه را هنوز توی دست دارم. یک نفر چراغ را خاموش می کند...
جمعیت کیپ تا کیپ ایستاده است. توی سرم تلویزیون دارد برفک نشان می دهد. سرما از سرم شروع می شود و کم کم تمام تنم را می گیرد. تا حالا جلوی جمعیت به این زیادی شعر نخواندهام. نمی دانم چرا شاید به خاطر سرما تمام دکمه های پیرهنم را تا بالا بسته ام. یقه ی پیراهن گلویم را اذیت می کند، نفس کشیدن برایم سخت شده. می خواهم یقه ام را باز کنم اما دست هایم را پیدا نمی کنم. شاید از ضعف باشد که دست هایم به اختیارم نیستند. مجری اسمم را اعلام می کند. ایستاده ام روبروی جمعیت. می خواهم تمرکز کنم اما همهمه نمی گذارد. آدم هایی که می آیند الکی می نشینند توی جلسات ، موقع شعر خوانی حرف می زنند لجم را در می آورند. می خواهم دنبال کاغذ شعرم بگردم. دست هایم را پیدا نمی کنم. مجری می گوید غزلت را بخوان. از شعرم فقط طعم چند کلمه را که بوی استفراغ می دهد توی گلویم حس می کنم. دهانم ترش می شود. به جمعیت نگاه می کنم. چشم هایم سیاهی می رود. قدرت ندارم باز نگهشان دارم. انگار چیزی رویشان سنگینی می کند. چیزی نمی بینم. فشار یقه روی گلویم بیشتر می شود. نفسم بالا نمی آید. ذهنم را رها می کنم. کم کم گرما را که از پاهایم شروع می شود حس می کنم
چشمانم را باز می کنم اما چیزی نمی بینم. نای تکان خوردن ندارم. انگار زمین دارد با تمام توانش تنم را می مکد. توی تاریکی کورمال کورمال دست هایم را پیدا می کنم و یقه¬ی پیراهنم را باز می کنم. کم کم نفسم جا می آید. توی اتاقم تنها دراز کشیده ام. مغزم هنوز درست کار نمی کند. دهانم ترش شده. گلویم از تشنگی می سوزد. لیوانم را سر می کشم. یادم نمی آید کی حاضر شده جایش را با من عوض کند. بوی تند شاش می زند توی دماغم.
لباس هایم را در می آورم و می شورم و با تمام توانم می چلانمشان . بو می کنم، لعنتی بوی شاش نمی رود که نمی رود. دوباره می شورم دوباره می چلانم. دوباره شورم دوباره می چلانم. دوباره بو می کنم. زمین و زمان را می کشم به فحش...
صبح زود از خانه بیرون می زنم. توی یکی از خیابان ها اسم کسی را اعلام می کنند برای اعدام. کف پاهایم تیر می کشد. زانوهایم سست می شود. طعم چند کلمه که بوی استفراغ می دهد را توی گلویم حس می کنم. یک لحظه نگاهم می افتد به جرثقیل. سریع رویم را بر می گردانم و رد می شوم و خودم را می رسانم به جلسه. میخ می نشینم بین جمعیت و نگاه می کنم به کسی که پشت تریبون ایستاده.

محمد رفیعی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 22:38 توسط محمد رفیعی|

سلام.

حرفی نیست جز:


یک عمر هر چه خواستی از آنها ، تنها جوابشان به تو شاید بود

آنها که هر چه خواسته اند از تو ، قبلش همیشه حتمن و باید بود


در کار تو همیشه نه آوردند ، گفتی چرا؟ برای تو از قرآن

فی الفور استخاره گرفتند و مثل همیشه پاسخ آن بد بود


گفتند مردی و پدرت باید رویت حساب باز کند یعنی

در خانه هم وجود تو مفهومش یک منبع اضافه در آمد بود


بختت همیشه ثانیه ی آخر چرخید و پشت و رو به زمین افتاد

در زندگی برای تو خوشبختی آن روی سکه ات که نیامد بود


هر کس که زخم زد به تو پیش از آن دیدی که دوستانه صدایت زد

کم کم رسید کار به جایی که کابوس تو «سلام محمد» بود


این شعر را دوباره بخوان از نو شاید بهانه ای شد و خندیدی

قدری برای گریه بر احوالت درد و غم تو بیشتر از حد است!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 17:2 توسط محمد رفیعی|


آخرين مطالب
» سکوت حرف زیادی برای گفتن داشت ...
» 
» 
» 
» 
» 
» ژن افسانه ندارم
» 
» 
» 

 Design By : Pichak