مهم نیست
کمی شبیه تو هستم کمی شبیه خودم
گذاشت نام مرا ابتدا نفهمیدم گذشت و دست من از دست های کودکی ام کجا؟ چگونه؟ شد از هم جدا نفهمیدم در آرزوی بزرگی بزرگتر شدم و دریغ چیزی از آن سال ها نفهمیدم همیشه بخت من از من عقب عقب می رفت نگاه کردم و از رد پا نفهمیدم چطور شاه سپید برنده ام شده است شکست خورده و صاحب عزا نفهمیدم تمام زندگی ام مهره بودم و روزی هزار بار شدم جا به جا نفهمیدم اسیر بحر بلا بودم و پیامبرم شکافت فرق مرا با عصا نفهمیدم هر آنچه شد همه گفتند او چنین می خواست که چیز بیشتری از خدا نفهمیدم درست می شود عمری شنیده ام این را ولی چگونه؟ چه موقع؟ کجا نفهمیدم سکوت حرف زیادی برای گفتن داشت ولی میان هزاران صدا نفهمیدم دعا دعای فرج بود و تازه فهمیدم که چیزی از کلمات دعا نفهمیدم! محمد رفیعی
گفتی شکوه شهر مرا پس می آوری گفتی که پس می آوری اش پس می آوری اما برای من که شکوهی ندیده ام جای عقاب جوجه ی کرکس می اوری با فکر اینکه مغز مرا شستشو دهی جای شراب آب مقدس می آوری بی فایده ست با تو به جایی نمی رسم ای شاخه ای که میوه ی نارس می آوری روی خوشی کسی به من آخر نشان نداد آیینه است روی به هر کس می آوری محمد رفیعی
می خواستم از سرّ تو سر در بیاورم
نمی گم بی تو می میرم به دروغ، نمی گم بی تو محاله سر کنم حرفی نیست جز: یک عمر هر چه خواستی از آنها ، تنها جوابشان به تو شاید بود آنها که هر چه خواسته اند از تو ، قبلش همیشه حتمن و باید بود در کار تو همیشه نه آوردند ، گفتی چرا؟ برای تو از قرآن فی الفور استخاره گرفتند و مثل همیشه پاسخ آن بد بود گفتند مردی و پدرت باید رویت حساب باز کند یعنی در خانه هم وجود تو مفهومش یک منبع اضافه در آمد بود بختت همیشه ثانیه ی آخر چرخید و پشت و رو به زمین افتاد در زندگی برای تو خوشبختی آن روی سکه ات که نیامد بود هر کس که زخم زد به تو پیش از آن دیدی که دوستانه صدایت زد کم کم رسید کار به جایی که کابوس تو «سلام محمد» بود این شعر را دوباره بخوان از نو شاید بهانه ای شد و خندیدی قدری برای گریه بر احوالت درد و غم تو بیشتر از حد است!
دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست
بگو به آنکه به قصد تو با تبر آمد
درخت عمر من اینقدرها تناور نیست
برای بغض علی وقت دیدنت چیزی
به قدر خنده به لب هات گریه آور نیست
تویی که حضرت ایوب می خورد سوگند
به جز تو صبر کسی با خودت برابر نیست
چه زخم ها که پس از زخم ها نخواهی خورد
که نیست بار نخستین و بار آخر نیست
مدینه، کوفه، بغداد، طوس، سامرا
برای تو همگی کربلاست،کمتر نیست
هنوز درد تو را روضه خوان نفهمیده ست
تویی که فاطمه ای اوج روضه ات در نیست
پرم از حرف هایی که به تو هرگز نخواهم گفت
نباید با تو از دردم همین اندازه را هم گفت
تو سهم دیگران بودی، تو سهم دیگران بودی
تو سهم دیگران بودی، دلم هر بار با غم گفت
نه تو فهمیده ای عمری ست چشمانم به راه توست
نه آنکس که مرا یک عمر دید و سر به راهم گفت
نگفتم چیزی و هرگز تو را با خود نخواهم داشت
گناهم هستی و حق داشت آنکه بی گناهم گفت
تو را می خواهم اما چشم بر عشق تو می بندم
که لب بستم ولی هر بار حرفم را نگاهم گفت
محمد رفیعی
خرگوش این نمایشم و گاه لازم است
خودر را به شکل چند نفر در بیاورم
گاهی اگر به شکل کبوتر بخواهی ام
آماده ام برای تو پر در بیاورم
خود را به هر دری زدم عمری ولی نشد
دیوار من! که روی تو در در بیاورم
لبخند آنچنان به لبم مشکل است که
از دانه های قهوه شکر در بیاورم
من می روم اگر شده مانند کودکی
هی از خودم ادای سفر در بیاورم
راهی شوم به سمت جنوب و به جای آن
سر از کرانه های خزر در بیاورم
راضی شدم به مرگ خود اکنون و حاضرم
از شاخه های خویش تبر در بیاورم
محمد رفیعی
باور کن از تحمل من این فراتره
این مسئله که بی تو نفس می کشم هنوز
از بس که خنده داره برام گریه آوره
تنهایی با نبودن تو روبرو شدم
رستم کجاس ببینه کی اینجا دلاوره
خوشحال بودم از یه نگاهت شبیه به
یه پیرزن که یوسفو مجانی می خره
ای کاش می تونستی ازین دیرتر بری
این صحنه توو غروب غمش چن برابره
تکرار می شه توی سرم رفتن تو باز
هر روز، هر غروب شبیه یه منظره
مثل همیشه باز حریف تو نیستم
با این قطار می ری و این دست آخره
تا یادمه برابر تو مات می شدم
این بازیو رخ تو به آسونی می بره
حالا دیگه فقط تو رو توو خواب می شه دید
بیچاره من که بعد تو خوابم نمی بره
محمد رفیعی
هی نمی خونم توو گوشت عاشقم، نمی خوام اینجوری روت اثر کنم
تو رو می خوام نه مثه توو قصه ها دنبال یه چیز معمولی ترم
ژن افسانه ندارم آدمم تازه خیلی که بخوام هنر کنم
حرفای گنده نمی زنم بهت، به چیزای خیلی ساده قانعم
مثلن شعرمو که می گم می خوام قبل هر کسی تو رو خبر کنم
مثلن گاهی که هر دو ساکتیم دستاتو بگیرمو بهت بگم
نمی تونم ولی خیلی دوس دارم دور دنیا رو باهات سفر کنم
صبحمو تا شب که سگ دو می زنم دوس دارم تشنه که از راه می رسم
چشمای خیس تو رو ببوسم و لبمو با اشکای تو تر کنم
وقتی از هر چی که دور و برمه، از همه حتی خودم خسته شدم
دوس دارم از همه چی جدا بشم پیش تو خستگیامو در کنم
نمی دونم توی ذهن دیگرون این روزا معنی خوشبختی چیه
میون این همه شب غنیمته یه شبم کنار تو سحر کنم
تو رو بیش از همه دوس دارم ولی به درک که اسمش عاشقونه نیست
نمی گم بی تو می میرم به دروغ، نمی گم بی تو محاله سر کنم
محمد رفیعی
اگه فرشش کنم حتی به جای فرش با گونی
تو باشی توو جهنم هم بهشتو می شه پیدا کرد
منو رد کن سلامت از سرابای بیابونی
چقد زیباتری وقتی که می بینم پریشونی
منم گاهی دلم تنگه، گلومو بغض می گیره
ندیدی حالمو وقتی که تو از خونه بیرونی
مثه بارون نمی مونم هر از گاهی که غمگینم
برای گریه هام دارم یه جای دنج و پنهونی
اگه می بینی از اخمت یه عمره سخت بیزارم
می خوان پیرت کنن بیخود چروکای توو پیشونی
تموم زورشو زد تا بهم ثابت کنه دنیا
که من تنهام و تو تنها برای من نمی مونی
دارن می میرن از اینکه... نمی تونن ببینن که
با اینکه سخت می خوامت تو رو دارم به آسونی
چشامو بستم و پاهام به سمت هر کجا می ره
یکی توی دلم هر روز می خواد سمت تو برگرده
یکی توی سرم اما به جام تصمیم می گیره
شکسته عمریه تنگش ولی بازم نمی میره
همش از تو گریزونم ولی دائم سر جامم
یه عکسم از فراری که نمی دونه یه تصویره
یه عمر احساس می کردم که غیر قابل فتحم
حالا حالم مثه حال یه دژ در حال تسخیره
می خوام بالا برم اونقد که از دنیات جدا باشم
همیشه ساعت پرواز من در حال تأخیره
منم خستم از این روزا باید پیشت بیام اما
می بینم جاده ی خونه هنوز در دست تعمیره
نفسم بالا نمی آید. نمی دانم چطور از این قبرستان سر در آوردم. قلبم را توی گردنم حس می کنم که تند تند می زند.
هر قدر گردن می کشم دهانم به قلاده نمی رسد. هی وق می زنم اما طرف بند قلاده را
محکم تر می کشد. دور خودم می چرخم. خودم را می کشم عقب ولی بی فایدست. دستهایم بی آنکه
بتوانند کمکی بهم بکنند جلویم تکان می خورند. فقط گاهی پنجه هایم که روی سنگ قبرها
کشیده می شود صدایی می دهد که دندانهایم را کند می کند. هی خودم را روی زمین می غلطانم
شاید خلاص شوم اما طرف هی بند قلاده را محکم تر می کشد. از کوره در می روم و با
همه توانم می پرم به سمت منبع نیرو. صورتم مور مور می شود. زیر پهلویم شروع می کند
به سوختن. طرف تمام دق دلی اش از دنیا را توی پاهایش جمع می کند خالی می کند توی
شکم و پهلوهایم. قدرت دفاعیم را از دست داده ام. کم کم تنم دارد سر می شود. افتاده ام روی یکی از قبرها ناله می کنم.
نفسم بالا نمی آید. انگار یک نفر دستهایش را دور گردنم حلقه کرده دارد با تمام
قدرت فشار می دهد. می شاشم روی قبر. یک نفر چراغ را خاموش می کند.
| Design By : Pichak |



